Der Schulausflug

 von Paul Maar

 

گردش با مدرسه

از پائول مار


Fotos und Illustration: Susanne Eiynck-Smith

Sprecher Deutsch: Stephan Niemand
Übersetzerin und Sprecherin Persisch:
Mehrnaz Hadipour

 

Tina und Tim sind Freunde.
Und seit diesem Schuljahr sind sie sogar in einer Klasse.

Ihre Lehrerin heißt Frau Bode.
Frau Bode ist sehr freundlich. Sie hat gute Ideen.

 

تینا و تیم با هم دوست هستند.
و آنها امسال با هم در یک کلاس هستند.

اسم معلم آنها خانم بُده است.
خانم بُده خیلی مهربان است و ایده های خوبی دارد.

Sie plant mit der Klasse einen Ausflug. Die einen wollen wandern, die anderen wollen lieber mit dem Bus fahren.

„Am besten machen wir beides", sagt Frau Bode.

„Wir fahren mit dem Bus zum Steigerwald. Dann lassen wir den Bus am Waldrand stehen und wandern zu einer Ruine.“

„Zu welcher Rinne wandern wir?" fragt Jörn.

„Eine Ruine", verbessert Tina. "Das ist ein kaputtes Haus."

Frau Bode nickt. „Ja, es sind die Reste von einer alten Ritterburg. Ganz dicke Mauern und ein hoher Turm."

او برای کلاسش یک گردش را برنامه ریزی می کند. تعدادی از دانش آموزان دوست دارند پیاده روی کنند و تعدادی با اتوبوس.

خانم بُده می گوید. ما می توانیم هر دو را انجام بدهیم.

ما با اتوبوس به جنگل اِشتایگر می رویم. در آنجا اتوبوس منتظر می ماند و ما پیاده به طرف آثار بازمانده های یک قلعه ی قدیمی می رویم.

یورن می پرسد. "به طرف کدام آب راهه؟"

تینا حرف یورن  را تصحیح می کند و می گوید " آثار بازمانده،" آن یک قلعه ی خراب شده است."

خانم بًده سر تکان می دهد و می گوید: "بله، آنجا باقیمانده ی یک قلعه ی شوالیه است. با دیوارهای پهن و یک برج بسیار بلند.

Am Mittwoch früh treffen sich alle am Schillerplatz.

Da wartet schon der Bus. Pünktlich geht es los.

Nach drei Stunden hält der Bus am Waldrand. Der Fahrer sagt: „Ich warte hier solange.“

 

صبح جهارشنبه همه همدیگر را در میدان شیلر ملاقات می کنند.

اتوبوس آنجا منتظر است. سر ساعت حرکت می کنند.
پس از سه ساعت اتوبوس در کنار جنگل توقف می کند.

راننده می گوید: "من اینجا منتظر می مانم."

Ein paar aus der Klasse wollen gleich losrennen.

Frau Bode ruft: „Nicht so schnell! Wenn wir jetzt durch den Wald gehen, gelten folgende Regeln:

Wir bleiben zusammen, keiner rennt allein weg.
Und keiner geht vom Weg ab.
Es ist gefährlich hier im Wald.
Ich möchte keinen von euch verlieren.
Habt ihr das verstanden?"

چند تا از دانش آموزان می خواهند سریع بدوند.

خانم بُده صدا می زند: "عجله نکنید! وقتی که  ما به داخل جنگل می رویم، باید مقرراتی  را رعایت کنیم:

 

همه  با هم می مانیم، کسی به تنهایی جایی نمی رود.
و کسی از گروه خارج نمی شود.
 این جنگل خطرناک است.
من نمی خواهم که کسی از شماها گم شود.
متوجه شدید؟"

Als sie eine Weile gewandert sind, kommen sie an eine Stelle, wo viele Büsche stehen.

Bastian entdeckt es zuerst: „Himbeeren!" schreit er.

Die anderen sind schon bei den Büschen und stopfen sich den Mund mit Beeren voll.

„Fünf Minuten habt ihr Zeit", sagt Frau Bode.
Nach einer Weile ruft sie: "So, genug jetzt! Wir müssen weiter."

پس از مدتی که راه رفتند، به یک جایی رسیدند،که در آنجا بوته زارهای زیادی  بود.

اول از همه باستین آنرا پیدا کرد و فریاد کشید: "شاه توت!"

 

حالا بقیه کنار بوته ها هستند و دهانشان را پراز توت می کنند.

خانم بُده می گوید، "پنج دقیقه وقت دارید."
او پس از مدتی می گوید: حالا کافیست !
 ما باید حرکت کنیم."

 
 

Als sie wieder unterwegs sind, sagt Tina zu Tim: "Schade, dass wir weiter mussten.
Die Beeren waren so lecker!“

 
 

هنگامی که آنها در راه هستند، تینا به تیم می گوید:" حیف که ما می بایست به راهمان ادامه بدهیم.
توت ها خیلی خوشمزه بودند."

Nach zehn Minuten kommen sie zur Ruine.

Erst steigen alle auf den Turm.

Tina und Tim probieren aus, wie lange ihre Spucke von der Turmspitze bis zum Waldboden braucht.

Als alle wieder unten sind, sagt Frau Bode: „Hier machen wir nun eine halbe Stunde Pause. Jetzt dürft ihr eure Brote auspacken. Aber bitte, bleibt hier. Dass mir keiner weggeht!"

آنها پس از ده دقیقه به بازمانده های قلعه ی قدیمی می رسند.

اول همه به بالای برج می روند.

 

تینا و تیم امتحان می کنند، که چقدر طول می کشد که آب دهانشان از بالای برج به پایین برسد.

وقتی که همه به پایین برگشتند، خانم بُده می گوید:
"ما اینجا به مدت نیم ساعت استراحت می کنیم.
حالا می توانید لقمه تان را بخورد.
اما لطفاً اینجا بمانید. کسی از جلوی چشمانم  دور نشود!"

Tina guckt nach, was Mama ihr mitgegeben hat. „Oh, nein“,  stöhnt sie. „Käsebrot!“

„Magst du Käse?", fragt sie Tim.
„Ja, gern", antwortet Tim und lacht.
Tina fragt Tim: „Tauschen wir?"
„Ja, gern," sagt Tim und lacht noch mehr.
Dann zeigt er Tina sein Brot: Auch Käse!

„Ich hol mir einfach ein paar Himbeeren", sagt Tina.

„Das geht nicht", flüstert Tim. „Du hast doch gehört, was Frau Bode gesagt hat."

„Die merkt das gar nicht", flüstert Tina.
„Bis die Pause vorbei ist, bin ich längst wieder hier." Heimlich schleicht sie weg.

 

تینا نگاه می کند، که مادرش چه چیزی داده است.
با شِکوه ای می گوید، "اوه ، نه، " نان با پنیر".

او از تیم می پرسد. "پنیر دوست داری؟"
تیم با خنده جواب می دهد، "با کمال میل".
تینا از تیم می پرسد: "عوض بکنیم؟"
تیم بیشتر می خندد و می گوید،" با کمال میل"
سپس تیم نانش را به تینا نشان می دهد: این هم نان با پنیر!

تینا می گوید، "من برای خودم کمی شاه توت می آورم.

تیم یواش می گوید، "نمی شود "،،تو نشنیدی، که خانم بُده چه گفته است."

تینا یواش می گوید،" او متوجه نمی شود"
"تا وقت استراحت به پایان برسد، من دوباره اینجا هستم."
او بی سر و صدا می رود.

 

Tim wartet.

Nach einiger Zeit fragt Frau Bode: „Sind eigentlich alle da?"

„Ja!" ruft Tim ganz schnell und ganz laut.

„Wir wollen lieber mal abzählen, ob auch wirklich alle 29 hier sind", sagt Frau Bode. „Wer fängt an?"

 

تیم منتظر می ماند.

 

 

پس از مدتی خانم بُده می پرسد: "آیا همه اینجا هستند؟"

تیم خیلی زود جواب می دهد و بلند می گوید. "بله!"

خانم بُده می گوید، "بهتر است که ما همه را بشماریم، آیا همه ی ۲۹ نفر اینجا هستند."
"چه کسی شروع می کند؟"

„Ich", sagt Elvira und ruft laut: „Eins!"

„Zwei!" ruft Bastian.
„Drei!" Das war Achim.
„Vier!" ruft Tim.
So geht es weiter.

„Hoffentlich kommt Tina bald", denkt Tim.
Sonst merkt Frau Bode, dass wir nur 28 sind."

„Achtundzwanzig!" ruft da schon Eva.

Einen Augenblick ist Stille. Da ruft Tim schnell: „Neunundzwanzig!"

„Gut. Dann sind wir ja vollzählig", sagt Frau Bode. Keiner hat gemerkt, dass Tim zweimal eine Zahl gerufen hat.

 

اِلویرا بلند می گوید:" من، " یک!"

باستین می گوید. "دو!"
آخیم می گوید. "سه!"
تیم می گوید. "چهار!"
و همینطور ادامه دارد.

تیم فکر می کند، "امیدوارم تینا زود برگردد، "چون خانم بُده متوجه می شود، که ما ۲۸ نفر هستیم."

اِفا می گوید." بیست و هشت"!

یک لحظه سکوت می شود. سپس تیم سریع می گوید: بیست و نه!"

خانم بُده می گوید ،"خوب. پس همه ی ما حاضر هستیم".
هیچ کسی متوجه نشد، که تیم دو بار یک عدد را شمرد.

 

„Wir nehmen eine Abkürzung", sagt Frau Bode und marschiert voraus.

Tim geht sehr, sehr langsam und guckt sich immer wieder um.

Wo Tina nur bleibt?

 

خانم بُده می گوید، "ما از یک میان بُر می رویم و در جلو  شروع به حرکت می کند."

تیم خیلی، خیلی آهسته راه می رود و همیشه پشت سرش را می بیند.

تینا کجا مانده است؟

Tina hat inzwischen ganz viele Himbeeren gegessen.
„Jetzt muss ich aber schnell zurück", sagt sie sich.

Aber als sie zur Ruine kommt,
sind alle schon weg.
„So ein Mist!" schimpft Tina."
Welchen Weg sind die wohl zurück?
Drei Wege führen von der Ruine weg.
Tina entscheidet sich für den linken.

Sie rennt, so schnell sie kann.
Wo sind nur die anderen?

در این زمان تینا خیلی توت خورده است.
او می گوید، "اما من باید سریع تر برگردم."

اما همین که  او به قلعه ی قدیمی می رسد ، می بیند که همه از آنجا رفته اند.
تینا فریاد می زند. "چه  بد شانسی!" آنها از چه راهی برگشتند؟
سه راه برای رفتن به قلعه ی قدیمی وجود دارد. تینا  تصمیم می گیرد که از راه سمت چپ برود.

او تا جایی که می تواند می دَود. پس آن ها کجا هستند؟

Tim bleibt schließlich stehen.
Was soll er nur machen?
Soll er Frau Bode sagen, dass Tina fehlt? Aber dann muss er ihr gestehen, dass er zweimal gerufen hat.

„Tim, du trödelst“, sagt Frau Bode. „Jetzt komm schon!" Tim geht langsam weiter.

 

تیم بالاخره می ایستد. حالا باید چه کار کند؟
آیا او باید به خانم بُده بگوید، که تینا غایب است؟
اما پس او مجبور می شود حقیقت را بگوید، که دو بار حاضر گفته است.

خانم بُده می گوید،" تیم تو خیلی کند هستی". عجله کن! تیم آهسته به راهش ادامه می دهد.

Tina rennt und rennt. Der Wald wird immer dichter.

Sie bleibt stehen und guckt sich um.

Irgendwo knackt ein Zweig. Es raschelt im Gebüsch.

Tina hält vor Angst den Atem an.

Ein Hase hoppelt aus dem Busch vor ihr.

Erleichtert rennt sie zurück zur Ruine.

Dort nimmt sie nun den mittleren Weg. Ob das jetzt der richtige ist?

تینا می دود و می دود. جنگل هر لحظه انبوه تر  می شود.

او می ایستد و به اطرافش نگاه می کند.

در جایی یک شاخه ای می شکند. صدای خش خشی در بوته ها می آید.

تینا از ترس نفسش را نگه می دارد.
یک خرگوشی  از بوته ی جلوی او بیرون
می پرد.

و او با خیال راحت به طرف قلعه ی قدیمی بر می گردد.
او از راه وسط می رود. آیا این راه درست است؟

Tim hält es nicht mehr aus. „Frau Bode, halt!“, ruft er. „Tina fehlt."

Und er erzählt, was er gemacht hat.

Frau Bode schimpft gar nicht, sie wird nur sehr, sehr aufgeregt.

„Schnell zurück! Ruft alle nach Tina!", befiehlt sie. „Wir müssen Tina finden."
Alle rufen, alle rennen zurück.

Aber Tina ist weder bei der Ruine, noch bei den Himbeeren und sie antwortet auch nicht.

„Mein Gott! Wie schrecklich!", sagt Frau Bode. Sie weint fast.

„Ich muss die Polizei verständigen, mir bleibt keine andere Wahl."

 

تیم دیگر نمی تواند صبر کند. او فریاد می زند. "خانم  بُده، صبر کنید!" تینا نیست."
و او تعریف می کند، که چه کار کرده است.

خانم بُده او را دعوا نمی کند، او فقط خیلی عصبانی می شود.

او به همه دستور می دهد، "سریع برگردید! همه تینا را صدا کنید!"

"ما باید تینا را پیدا کنیم. همه برگردند ، همه صدا کنند.

اما تینا نه در کنار قلعه ی قدیمی است ، و نه در کنار توت ها و جوابی هم  نمی دهد.

خانم بُده گریه اش گرفته است  و می گوید." اوه خدای من! "خیلی وحشتناکه!
"من باید به پلیس اطلاع بدهم."

Frau Bode ruft: „Wir müssen schnell zum Bus. Dort liegt mein Handy.“

Alle Kinder rennen bis sie beim Bus ankommen.
Da sitzt Tina neben dem Fahrer!

„Tina!" schreit Frau Bode. „Tina, wo kommst du denn her?"

خانم بُده می گوید:" ما باید سریع به طرف اتوبوس برویم. تلفن همراه من آنجاست."

همه ی بچه ها به طرف اتوبوس می روند.
در آنجا تینا در کنار راننده نشسته است!

خانم بُده فریاد می کشد. "تینا از کجا میایی؟"

Tina sagt kleinlaut: „Ich habe mich verlaufen. Frau Bode, es tut mir ja so leid. Ich habe große Angst gehabt."

„Meine Angst war noch viel größer", sagt Frau Bode.

„Aber meine war am größten!", sagt Tim.

 

تینا با صدای آرامی می گوید:" خانم بُده، من راه را گم کردم. من خیلی ترسیدم."

خانم بُده می گوید،" من بیشتر از تو ترسیدم."

تیم می گوید،" اما من بیشتر از همه ی شما ترسیدم."

 

Ende

پایان

 

Gehe zu: