Eine haarsträubende Geschichte

 von Achim Bröger
Illustration: Julius Thesing

یک داستان عجیب و غریب

از آخیم بروگر

Übersetzerin und Sprecherin:
Mehrnaz Hadipour

„Hast du eben Herrn Felix und Herrn Konrad gesehen?“ fragt der Mann mit Regenschirm die Frau mit Dackel. „Ich glaube, die haben sich nicht gegrüßt.“

„Nicht gegrüßt“, murmelt die Frau mit Dackel.

 

یک مردی با چتربارانی از خانمی که سگ پا کوتاهی دارد، می پرسد.
"آیا شما آقای فلیکس و آقای کنراد را دیده اید؟" 
"من گمان میکنم که آنها با هم احوالپرسی نکردند."

خانم با سگ پا کوتاهش زیر لب می گوید،
" احوالپرسی نکردند"

Kopfschüttelnd geht sie weiter, trifft an der nächsten Ecke den dicken Mann. „Stell dir vor“, sagt sie zu ihm, „nicht mal gegrüßt haben sich der Herr Felix und der Herr Konrad. Und böse angesehen haben sie sich auch.“

„Nicht gegrüßt und böse angesehen“, wiederholt der dicke Mann schnaufend.

 
 

در حالی که سرش را تکان می دهد و به راهش ادامه می دهد.
در گوشه ی خیابان بعدی مرد چاق را می بیند.
او به آن مرد می گوید، " فکرش را  بکن، آقای فلیکس و آقای کنراد با هم احوالپرسی نکردند.
و آنها با خشم به هم نگاه کردند."

 

مرد چاق نفس نفس زنان تکرار می کند. "آنها به هم سلام نکردند و با خشم به هم نگاه کردند."

Dann geht er weiter, trifft an der nächsten Ecke den wichtigen Mann mit Aktentasche. „Guten Tag, wichtiger Mann mit Aktentasche“, grüßt er. „Weißt Du schon das Neueste?
Der Herr Felix und der Herr Konrad haben sich nicht gegrüßt. Bitterböse angesehen haben sie sich, außerdem sind sie wütend aneinander vorbeigegangen.“

„Nicht gegrüßt, bitterböse angesehen und wütend aneinander vorbeigegangen“, wiederholt der wichtige Mann mit Aktentasche.

سپس مرد چاق به راهش ادامه می دهد، و در خیابان بعدی آقای رئیس را با کیف اداری
می بیند.
او به آقای رئیس سلام می کند. ، "روز بخیر آقای رئیس "
"خبر جدید را شبنیده ای؟

 آقای فلیکس و آقای کنراد با هم احوالپرسی نکردند.
آنها خیلی خشمناک به هم نگاه کردند،
 بنابرین با عصبانیت از کنار هم رد شدند."

آقای رئیس با خود تکرار می کند ،" آنها باهم احوالپرسی نکردند، از هم خشمگین بودند و با عصبانیت از کنار هم رد شدند."

Dann geht er weiter, trifft an der nächsten Ecke den lustigen Mann und sagt: „Der Herr Felix und der Herr Konrad machen mir Sorgen.
Die grüßen sich nicht mehr.
Dafür sehen sie sich bitterböse an und drohen sich mit der Faust. Und der eine soll den anderen gestoßen haben, bestimmt sogar umgestoßen, so wütend sind sie aufeinander.

 
 

سپس او به راهش ادامه می دهد، درخیابان بعدی مرد شوخ طبع را می بیند و می گوید:
"آقای فلیکس و آقای کنراد مرا نگران می کنند.
آنها دیگر باهم احوالپرسی نمی کنند.

 

در عوض آنها هم دیگر را با خشم نگاه  کرده و با مشت همدیگر را تهدید می کنند.
احتمالا یکی از آنها دیگری را هول داده و حتما او را به زمین انداخته، آنها از هم خیلی عصبانی هستند.

Sicher hat der Herr Felix den Herrn Konrad umgestoßen, denn der Herr Felix ist stärker.“

„Nicht gegrüßt, bitterböse angesehen, mit der Faust gedroht und umgestoßen“, wiederholt der lustige Mann.

 

من مطمئنم که آقای فلیکس آقای کنراد را به زمین انداخته، چون آقای فلیکس قوی تر است."

مرد شوخ طبع تکرار می کند، "سلام نکردند، خشمگین همدیگر را نگاه کردند، با مشت همدیگر را تهدید کردند و به زمین انداختند."

Dann geht er weiter, trifft an der nächsten Ecke die kleine Frau mit Blümchenhut. „Hallo“, sagt er zu ihr, „toller Hut, das Ding auf deinem Kopf.
Aber stell dir vor, der Herr Felix hat den armen Herrn Konrad nicht gegrüßt und bitterböse angesehen.

 
 

 

سپس او به راهش ادامه می دهد، در خیابان بعدی زن کوچک اندام را با کلاه گل گلی
 می بیند.
"سلام ،" او به زن کوچک اندام می گوید
 ،"چه کلاه زیبایی روی سرت گذاشتی.

 

اما تصورش را بکن، آقای فلیکس آقای کنراد بیچاره را سلام نکرد و با خشم به او نگاه کرد.

Mit der Faust hat er ihm gedroht. Auf die Straße geworfen hat er ihn auch, dass er beinahe überfahren worden wäre. Wenn das die Frau Konrad erfährt, die wird es dem Herrn Felix aber geben.“

„Nicht gegrüßt, bitterböse angesehen, mit der Faust gedroht, umgeworfen, fast überfahren worden. Zum Glück wird die Frau Konrad ihrem Mann helfen“, sagt die kleine Frau mit Blümchenhut.

و با مشت او را تهدید کرد.
 او را به طرف خیابان هل داد، طوری که نزدیک بود زیر ماشین برود.
وقتی که خانم کنراد آن ماجرا را بشنود ،او حساب آقای فلیکس را می رسد.

 

"سلام نکردند، خشمگین به هم نگاه کردند، با مشت همدگر را تهدیدکردند، همدیگر را هل دادند و نزدیک بود زیر ماشین بروند."
زن کوچک اندام با کلاه گل گلی می گوید،
"خوشبختانه خانم کنراد به همسرش کمک می کند."

Dann geht sie weiter, trifft an der nächsten Ecke den humpelnden Mann. „Wie geht's?“ fragt sie.

„Schlecht“, sagt er.

„Aber dem Herrn Konrad geht’s schlechter“, sagt die Frau mit Blümchenhut. „Herr Felix, dieser Rohling, hat ihn nicht gegrüßt, bitterböse angesehen, mit der Faust umgestoßen und vor ein Auto gerollt. Der sieht jetzt aus! Dicke Beule am Kopf, blaues Auge, ganz schlimm.

سپس او به راهش ادامه می دهد، درخیابان بعدی مرد شل  را می بیند.
آن زن می پرسد، "حال شما چطوره؟"

او می گوید،"خوب نیستم."

 

آن زن با کلاه گل گلی می گوید،
 "اما حال آقای کنراد بدتر است. 
آقای فلیکس، این مرد قلدر، به او سلام نکرد، با خشم نگاهش کرد، با مشتش او را جلوی ماشین انداخت.
صدمه دیده به نظر میرسد!
کله ی ورم کرده، چشم کبود، خیلی بد.

Zum Glück ist die Frau Konrad kräftig, die wird's dem Herrn Felix ordentlich geben. Erst vorhin habe ich sie im Laden gesehen. Sie hat Konservendosen eingekauft.“

„Nicht gegrüßt, bitterböse angesehen, mit der Faust aufs Auge gehauen, vor das Schienbein getreten.

 

خوشبختانه خانم  کنراد خیلی قوی هست، و می خواهد حساب آقای فلیکس را برسد.
همین حالا من او را در مغازه دیدم.
او چند قوطی کنسرو خریده بود."

 

مرد شل تکرار می کند، " سلام نکردند، با خشم نگاه کردند، با مشت به چشم همدیگر زدند و به همدیگر لگد زدند.

Durchhauen wird die Frau Konrad den Herrn Felix dafür“, sagt der humpelnde Mann und humpelt weiter, trifft an der nächsten Ecke den Mann mit Glatze.

„Schon gehört?“ fragt er ihn. „Der Felix, der Lumpenkerl, hat den armen Herrn Konrad nicht gegrüßt, bitterböse angesehen, mit der Faust aufs Auge gehauen, vor das Schienbein getreten, auf die Straße geworfen, dass er beinahe unter ein Auto gerollt wäre. Dicke Beule, blaues Auge, alles ganz schlimm.

و خانم کنراد آقای فلیکس را حسابی مشت و مال خواهد داد "
مرد شل لنگ لنگان به راهش ادامه می دهد و در خیابان بعدی مرد طاس را می بیند.

مرد شل از او می پرسد،"شنیده ای؟
آقای فلیکس، آن مردک بی سر و پا، آقای کنراد پیچاره را سلام نگفت، با خشم به او نگاه کرد، با مشت به چشمش زد، با پا لگدش زد
و به خیابان جلوی ماشین پرتش کرد، چیزی نمانده بود که به زیر ماشین برود.
ورم بزرگ، چشم کبود، خیلی بد.

Aber dann kam die kräftige Frau Konrad. Die hat es dem Herrn Felix gezeigt. Geschimpft, auf den Zeh gestiegen, eine Dose Bohnen an den Kopf geworfen.
Und die Konradkinder waren auch dabei. Die Felixkinder und die Felixfrau sind hergerannt. Tolle Keilerei! Polizei- und Krankenwagen kamen, Feuerwehr fehlte auch nicht, und die hat alles nass gespritzt.“

 

اما بعد خانم کنراد قوی  آمد.
همان کسی که حساب آقای فلیکس را رسید.
به او فحش داد و او را روی انگشت پا بلند کرد، یک قوطی کنسرو را روی سرش پرت کرد.

 

و بچه های کنراد هم آنجا بودند.
همسرو بچه های کنراد هم اینور و آنور
 می دویدند.
زد و خورد بزرگ! ماشین پلیس و آمبولانس آمدند ، ماشین آتش نشانی هم آنجا بود، برای اینکه روی همه  آب بریزد."

„Nicht gegrüßt, bitterböse angesehen, mit der Faust aufs Auge geschlagen, gegen das Schienbein getreten, unter ein Auto gerollt. Dicke Beule, blaues Auge. Tolle Familienkeilerei mit Polizei und Krankenwagen.
Zum Glück ist dann die Feuerwehr gekommen, und jetzt sind alle nass“, wiederholt der Mann mit Glatze und murmelt: „Da können einem ja die Haare zu Berge stehen.“

" سلام نکردند، خشمگین به هم نگاه کردند، با مشت همدگر را تهدید کردند، همدیگر را هل دادند و
نزدیک بود زیر ماشین بروند.
ورم بزرگ، چشم کبود.
زد و خورد پزرگ خانواده با پلیس و ماشین آمبولانس.

 

خوشبختانه بعد ماشین آتش نشانی آمد، و حالا همگی خیس هستند،"
مرد طاس آن را زیر لب تکرار می کند:
"مو بر تن آدم سیخ می شود ."

Dann geht er weiter, trifft an der nächsten Ecke… den armen Herrn Konrad. „Ooooch... das tut mir aber furchtbar leid“, sagt der dicke Mann mit Glatze. „Wie geht's denn?“

„Sehr gut, aber ich habe leider keine Zeit. Ich treffe nämlich meinen Freund, den Herrn Felix. Wir wollen zusammen ein Bier trinken.“

 

و سپس او به راهش ادامه می دهد، او در خیابان بعدی آقای کنراد بیچاره  را می بیند.
مرد چاق طاس می گوید .
"اوه ....از چیزی که پیش آمده بسیار متاسفم."
"حالتون چطوره؟"

 

"خیلی خوبم، اما متاسفانه وقت ندارم.
 من دوستم، آقای فلیکس را ملاقات می کنم.
ما می خواهیم باهم آبجو بنوشیم."

„Das versteh ich nicht“, wundert sich der Mann mit Glatze.
„Der Herr Konrad hinkt nicht, der ist nicht nass. Der sieht aus und tut so, als wäre ihm gar nichts passiert. Das versteh ich wirklich nicht“, wundert er sich nochmal.

 

مرد طاس تعجب می کند. "من که متوجه نمی شوم "،
"او نمی لنگد، او خیس نیست.
او طوری به نظر می آید، که انگار هیچ اتفاقی برایش نیفتاده است.
او دوباره تعجب می کند.
من که واقعا هیچی نمی فهمم."

 

Ende

پایان